
شاید چندسالی باشد که کم کمکمرنگ و بعد، از صفحات مجازیپاک شدم،مدتهاست جایی چیزی ننوشته ام،دلم میگرفت وقتی احساسی که لابلای کلمه ها میگنجاندممابین هیایوی توخالی اینستاگرام و گروه های تلگرامی گم میشد.وبلاگ خوانی هم آنقدر یکباره از رونق افتاد که رمز ورودم را هم فراموش کردم، سالهاست که خاک بر چهره ش نشسته و من، فقط میتوانم هرازگاهی گذری کنم و بر نوشته هایی از آدمِ ۱۰ سال پیش.و با چشمانی بی تفاوت، رد قلمی را دنبال کنم از روحی ناآرام و پرشور، که روی صفحه ای سیاه، با خط درشت و سفید نوشته بود:"بشکن...
ادامه مطلب